هستی بدون هستی

موقعی که فهمید مامانش تصادف کرده سراسیمه رفت بالای سرش و جنازه ی پاره پاره شده ی مادرش رو دید ، دیگه نفهمید چی شد تا خودش رو بی حال تو خونه دید ، اون فقط 16 سال داشت و زندگی بدون مامانش و با خاطره ی جنازه ی مامانش براش خیلی سخت بود
زمان زیادی نگذشت که بابش یه زنه دیگه گرفت ، زنی که هیچ جور وجود این دختر رو تو خونه تحمل نمی کرد ، از زیزآب زنی پیش باباش که منجر به تنبیهش می شد بگیر تا عذاب و شکنجه ی روحی تنها چیزایی بود که اون زن برای هستی آورده بود.
تصمیم گرفت خودش رو بکشه ، مقدار زیادی از تریاک باباش رو خورد اما قبل از اینکه بمیره بردنش بیمارستان و ای کاش نتونسته بودن نجاتش بدن.
بعد از این داستان اوضاع بدتر هم شد تا جایی که هستی اون تصمیمی رو که نباید می گرفت رو گرفت، اینکه بیاد تهران برا خودش کار بکنه و زندگی درست کنه ،حداقل اینه که دیگه مجبور نیست هر روز عذاب بکشه.
یه دختر 17 یا 18 ساله ، تنهای تنها بدون این که کسی رو تو این شهر بزرگ و بی رحم بشناسه ، بعد از یکی دو شب که تو پارک خوابید ، مردی رو دید که به کمکش اومد و گفت می تونه کمکش کنه ، برای کار و پیدا کردن خونه و هم خونه ای و ….
هستی خدا رو به خاطر اینکه همچین شانسی رو جلوی پاش قرار داده بود شکر کرد و با اون آقا به خونه ای رفت که سرنوشت زندگیش رو خیلی تغییر داد.اون شب بدترین شب زندگیش بود ، اون شب رو با کتک و اذیت به صبح رسوند و در حالی که دیگه دختر نبود صبح زود از خونه بیرون انداخته شد. تو خیابون موندن و ترس از دستگیر شدن و برگردونده شدن به شهرستان باعث شد که هر شب رو پیش مردی باشه که جای خواب بهش بده و احیاناً و اگه کمی مردانگی داشت مقداری پول ، خیلی وقت ها هم مزدش تنها خوابیدن زیر سقف بود .یه موقع هایی با آدم هایی برخورد می کرد که ظاهرشون شبیه آدم بود ، اما هستی وقتی می فهمید اونا چه حیوون هایی هستن که دیگه خیلی دیر شده بود و باید کتک ها و جسم داغ رو بدنش گذاشتن ها رو تحمل می کرد.یه مدت دستگیر شده بود و به کانون رفته بود ، حاضر بود بمیره ولی دیگه اونجا نره ، جایی که خوراکش کتک بود و باز هم استثمار ج.ن.س.ـی زن های کانون و دخترهای بزرگتر از خودش .
حالا دیگه این کار هستی بود ، کل دارائی و هستی و زندگی اش در یک کیف زنانه بود ، می گفت خیلی خوشحال می شه وقتی به خونه ای که می ره طرف می ذاره فرداش رو بیشتر بخوابه و صبح زود از خونه بیرون نمیندازتش ، می گفت آرزوشه یه روز تو خونه باشه و غذا درست کنه ، لباساشو بشوره ،خونه تمیز کنه و … ،خیلی خوشحال می شد اگه می دونست فردا شب قراره کجا باشه ، هستی یک زن خراب نبود ، یک دختر مظلوم و ضعیف بود که به وضعی افتاده بود که برای خودش غیرقابل برگشت به نظر می رسید ، وضعیتی که معلوم نبود چند ساله دیگه با یه بیماری ای مثل ایدز یا … از بین بره .نتونستم بیش از چند ثانیه به این موضوع فکر کنم که ،آیا هستی تو این شهر بزرگ نمی ترسه ؟يا اینکه هر شب باید پیش کسی بخوابه که نمی شناسدش براش وحشتناک نیست؟
نمی دونم شبها موقعی که می خواست تو بغل یک مرد یا پسر نا آشنا بخوابه چی تو ذهنش می گذشت؟ به چی امید داشت ، آینده اش رو چی تصور می کرد؟ و به چی فکر می کرد؟
شاید به این فکر می کرد که ولایت فقیه انتصابی است یا انتخابی؟ یا مشروعیت در نظام اسلامی از خداست یا مردم یا هر دو ؟ یا آیا مکتب اسلام برای اعتلای ایران و وضع زنگی مردم راهگشاست یا مکتب ایران؟ یا اینکه جنگ هست ساله به موقع تمام شد یا الکی طول کشید ؟ یا دولت در زمان جنگ با فرمانده هان جنگ هماهنگ بود یا نه؟ یا اینکه پخش آهنگ های آنــــچنانی در سریال های ماه رمضان باعث گناه است یا نه؟ یا اینکه آیا هولوکاست واقعاً وجود داشته یا نه؟ یا اینکه چه شد که طلحه و زبیر بر علی (ع) خروج کردند و نقش عمار چه بود؟ آیا آمریکا در حال فروپاشی است؟ آیا مدت کمی تا زمان ظهور حضرت مانده؟
سالهاست که از بزرگ تا کوچیک ، از مسئولین مملکتی تا من جوان دانشجو و کارمند همه و همه به این مسائل فکر می کنیم و بحث می کنیم و تو سر و کله ی هم می زنیم و همه ی انرژی و سرمایه ی ما صرف اموری می شود که نمی دانم چرا تکراری نمی شوند؟ چرا بحثشان مختومه نمی شود؟ چرا کسی از اعتیاد حرفی نمی گوید؟ چرا بالا رفتن سریع تعداد مبتلایان به ایدز در کشور موضوع مهمی تلقی نمی شه؟ چرا معضل دختران فراری معضل نیست؟ چرا برای کسی از مسئولین ، هستی ها و هزاران نفر بدبخت از او و سرنوشت شان مهم نیست؟ چرا اینکه جوون های زیادی هستن که می خوان ازدواج کنن ولی به خاطر بیکاری و بی پولی نمی تونن برای کسی مهم نیست؟ وخیلی چیزای دیگه ای که همه ی مردم می بینند جز آدم های با بصیرتی که بصیرتشان فقط در جاهای خاصی کار می کند.

اوت 11, 2010 at 4:04 ب.ظ. 17 دیدگاه

صحیفه امام ج 17

«…احتمال قوى می‌دهم كه پس از من، براى انتقامجویى از من، به بعض نزدیكان و دوستانم تهمت‌ها ـ كه من آنها را ناروا مى‏دانم ـ بزنند و به آتشى كه باید مرا بسوزانند آنان را بسوزانند و احیاناً به صورت دفاع از من، انتقام مرا از آنها بگیرند…»

ژوئن 6, 2010 at 9:49 ق.ظ. 23 دیدگاه

اینجا چه خبره ؟

کی فکرش رو می کرد که کسی مثل صدیقی جایگزین هاشمی رفسنجانی برای اقامه ی نماز جمعه بشه ؟

دلم برای خطبه های نماز جمعه ی هاشمی تنگ شده . منظورم خطبه ی آخر و صرفاً مسائل سیاسی نیست ،  بسیار متفاوته ، حسی که از شنیدن خطبه های هاشمی به من دست می داد تا سخنان کسی مثل صدیقی .

چرا یکدفعه اینطور شد؟ چرا هیچ کس از زدن هیچ حرف ابلهانه ای نمی ترسه؟ این آدم ها از کجا اومدن؟ چرا مسابقه ای بین آقایون به راه افتاده که هر کس حرف مسخره تری زد آدم خاص تری است؟

البته اینجوری خیلی بهتره ، چون همه چیزمون به هم می آد.

مه 22, 2010 at 8:16 ق.ظ. 14 دیدگاه

ای کاش روز کمی طولانی تر بود

بنده قبلاً هم به این موضوع فکر کرده بودم ، اما بعد از ورود به دنیای تاهل در سال همت مضاعف و کار مضاعف ، به صورت مضاعف به این موضوع فکر می کنم که ای کاش روز طولانی تر بود تا بتوان به همه ی کارها و اطرافیان ، اعم از همسر گرام ، خانواده  و دوستان عزیزم که شاید در لحاظاتی در کنارشان بودنم حتی به اندازه ی سر سوزنی کمکی کند ، رسید

پی نوشتی بی ربط به موضوع فوق ، شایدم یه خورده با ربط :

 بسیار از دیدار دوستان وبلاگی خوشحال شدم ، هرچند تصور بنده از ایشان نزدیک به واقعیت بود ، اما بعد از ملاقات ، ایشان را بسیار صادق ، خوش جنس (هر چی فکر کردم لغت بهتری برای بیان منظورم گیرم نیومد ) و بی شیله پیله تر از آنچه در ذهنم بود ، یافتم و برخلاف حسی که قبل از ملاقات داشتم ، در زمان کوتاه ملاقات احساس راحتی و خودمانی بودن می کردم.

نمی دونم چرا، بعضاً به خاطر شباهت بعض ایشان به آدم های دور و برم ( مسالینا و فردا ، البته در مورد مسالینا ، اضافه کنید خوش صحبتی و تعریف های خودش را که نذاشت فردا حرف بزنه ) ، همدرد ( به معنای دغدغه) و همفکر و از اون مهمتر پسرعمو دختر عمو بودن با مانیا ، خودمونی بودن موج و یا شاید مطالب و کامنت هایی که در این مدت از این دوستان خواندم ، یا از همه مهتر به خاطر پررو بودن خودم ، چون قاعدتاً علی باید بیشتر ارتباط برقرار می کرد اما علی ،علی همیشه نبود و بیشتر به پایین نگاه می کرد و طبق معمول من و مجاهدت در حال حرف زدن بودیم ، انگار نه انگار که بانی فرد دیگریست . کلاً بانی ها در این دیدار خوب ظاهر نشدن ، یعنی اونی که من می دونم که رو اوج نبود ، البته مسالینا کلاً نذاشت کسی حرف بزنه و هرچند بقیه رو متهم به منبر رفتن کرد اما خودش منبر و بغل کرده بود.

و اما در مورد مدیکو ، آرامش و سکوتش به حدی دور از انتظار بود که نه تنها نتوانستم ارتباط برقرار کنم ، بلکه به خاطر همه ی کل کل ها و شوخی هایم شرمنده شدم ، چرا که اون مدیکو که در اینترنت بود کاملاً حقش بود که باهاش شوخی بشه :) ، اما مدیکویی که ما دیدیم کاملاً فرق داشت و بنده که شرمنده شدم.

 با آرزوی خوشبختی و خوشحالی ( این آرزو رو خیلی دوست دارم ) برای دوستانم ، اعم از اونایی که اون روز با هم اومده بودیم و اونایی که اون روز نبودن ، و به صورت ویژه برای ملاقات شوندگان در اون روز به یاد ماندنی ، آن هم از صمیم قلب .

قاعدتاً پی نوشت نباید از اصل موضوع بلندتر باشد ، اما این پی نوشت ، بدون خودسانسوری و از صمیم قلبم نوشته شده ، بدون اینکه به کوتاهی و بلندیش توجهی بشه.

مه 11, 2010 at 2:49 ب.ظ. 19 دیدگاه

حیوووونکی ها

بهترین جمله برای شروع مطلبی که علی ازم خواسته بنویسم ، فرستادن لعنت خدا و پیغمبر و کلاً همه ی انسان ها مخصوصاً مردها به اون مردیه که اولین بار ماشینشو داد دسته زنش که یه دوری بزنه، این فرد بدعتی رو در تاریخ بشریت گذاشته که فراموش نشدنیه و تا زنها با رانندگیشون مردم آزاری می کنن ، به روح اون آدم لعنت فرستاده خواهد شد .

می دونم ، قطعاً یا می خواسته از دست غرغرهای زنش موقتاً راحت بشه و چند دیقه ای آروم بشه، به زنه گفته برو برا خودت ماشین بازی کن ، یا اینکه از اونجایی که حوصله ی پیاده روی چند ده کیلوتری رو موقع خرید با زنش نداشته ، گفته ماشینو امروز می ذارم خونه که خودت بری ، یا شایدم برای اینکه زنه نخواد هرشب به فکر راه حل برای زدن پوز شمسی خانوم ( زن همسایه ) تو کلاس گذاشتن باشه و با این کار مخ شوهر گرامیش رو بخوره ، ترجیح داده براش یه ماشین بخره که تا چند ماهی شمسی خانوم تو دیوار باشه. در هر صورت به هر دلیلی و با هر عذری ، این کار یک خیانت به بشریته و گناهی است نابخشودنی .

در مورد رانندگیه خانم ها نیازی به نوشتن نیست، کیه که ندونه، کیه که ندیده باشه ؟ می دونید که دانشمند ها هم کشف کردن که علت این ضعف خانم ها که آدم دلش می سوزه وقتی می بینه چطور رانندگی می کنن چیه ؟ علت اینه که خانم ها تجسم فضایی شون نسبت به مردها ضعیف تره ، البته به نظره من این نظریه اشتباهه، اونا اصلاً تجسم فضایی ندارن .بارها دیدم که خانمی که می خواسته یه زانتیارو جایی پارک کنه که فقط ماتیز اونجا جا می شده، تازه اونم به زور.

هر وقت تو خیابون دیدین یه ماشین مثل ماشین مارشال که جلوی ماشینای فرمول یک می ره ، جلوی یه عالمه ماشین درحرکته ، در حالی که جلوش خالیه و صف طویلی از ماشین پشت خودش درست کرده ، شک نکنید که اون ماشین جلویی یه زنه که در حالی که صندلی رو تا آخر داده جلو و صورتش تو فرمونه با دقت تمام در حال رانندگیه بدونه اینکه به جایی جز جلوش نگاه کنه که حواســش پرت نشه و با تمام توان فرمون رو دو دستی گرفته.

 بیچاره اون ماشینایی که رانندشون زنه ، فقط اونان که با سرعت 10 کیلومتر در ساعت با دنده ی 4 حرکت می کنن.اصلاً خانم ها علاقه ای به معکوس ندارن، وقتی دنده رفت 3 دیگه برا چی بیاد 2؟ وقتی رفت 4 هم معنی نداره بیاد پایین تر.

به قول یه بنده خدایی اشهد بالله ، این جریان هایی که می گم عیناً خودم دیدم.

خانمی که ماشینشو پارک کرد و به علت فاصله ی دو متری از جوق ( جوی آب ) کوچه رو از سمت چپ بست. خانمی که در حال سر و ته کردن در حالی که ماشین تو دنده 1 بود، برگشته بود به عقب نگاه می کرد، و آماده دنده عقب اومدن بود که بعد از راه افتادن و هول شدن پراید جلویی رو له کرد، چون ماشین اتومات بود اونم پاشو از رو گاز بر نمی داشت.

ماشینی با راننده ی زن که جلوی خودم بدون هیچ دلیلی تو یه خیابون خالی یه دفعه وایساد و در حالی که از گریه داشت می مرد گفت، شوهرم رو با یه زن تو یه ماشین دیدم.

زنی که می خواست سرو ته کنه و تو یه دور باطل افتاده بود ، یعنی با همون فرمونی که می رفت جلو ، همون طور می اومد عقب، فکر کنم هنوز هم اونجا مشغول عقب و جلو باشه.

طولانی میشه ، مگرنه شیرین کاری خانم اینقدر هست که بشه حالا حالا ها ازش نوشت. ولی از زاویه ی دیگه هم می شه به این موضوع نگاه کرد و اون اینه که باز هم با اینکه یه سری از توانایی ها رو خانم ها ندارن ، در همین حد هم کار بزرگی می کنن که می تونن ماشین برونن .

 

مه 1, 2010 at 9:56 ق.ظ. 14 دیدگاه

حرف اول

    برای نوشتن اولین مطلب یه وبلاگ ، آدم باید زیاد فکر کنه که در چه موردی بنویسه و با چی شروع کنه .این که اصلاً برای چی می خواد وبلاگ نویسی رو شروع کنه یا ادامه بده به نظر موضوع خوبی می آد ، یا اینکه بخواد در مورد موضوعی که تو چند روز اخیرش براش مهم بوده بنویسه یا هر چیزی که براش جالبه …. .

  اتفاقاتی که موقعی که دنبال اسم پیدا کردن برای وبلاگ بودم برام افتاد ، باعث شد کلاً فاز اسم وبلاگ عوض بشه و کلاً یه تیپه دیگه پیدا کنه . خودسانسوری ، این اسمی بود که بعد از مدتی که دنبال اسم وبلاگ بودم ، به نظرم رسید ، در واقع به نظرم نرسید ، اتفاقی بود که بیش از همیشه باهاش مواجه شده بودم . اسم های مختلفی به ذهنم رسید ، اما هر کدوم به دلیلی مجوز نمی گرفت. اول تو فکرم بود که یه اسمی که دوست دارم رو بذارم ، فارغ از این که تو وبلاگ چی می خوام بنویسم ، اما دیدم نمیشه ، اگه اینو انتخاب کنم هر کی ببینه فکر می کنه که …. ، اصلاً نکنه این زشت باشه ، یا نکنه چیزی از من و علائق و روحیاتم افشا کنه ، یا اینکه این اسم یا مفهوم عرفاً برا اینکه یه مرد بگه خوب نیست یا ….. و دلایل متنوعی که برای اون چیزایی که دوست داشتم انتخاب کنم عقلاً یا عرفاً بد بود یا من نمی خواستم بگم و هیچ کدومشون مجوز نگرفتن . گفتم شاید بهتر باشه که این اسمه با تیپ مطالبی که اغلب تو وبلاگ فکر می کنم می خوام بنویسم مرتبط باشه ، بعد دیدم که اتفاقاً به همون دلایل و یه سری دلیل جدید ، اینم نمیشه.

طبیعتاً یه غیر طبیعتاً یه سری محدودیت ها تو نوشتن مطالب و عقاید از نظر حکومتی هست ، که من فعلاً با اونها کار ندارم ، چیزی که من باهاش مواجه شده بودم ، خودسانسوری بود ، کاری که سالهاست من و خیلی هایی که می بینم داریم انجام می دیم و تقریباً باهاش کنار اومدیم ، نه تنها اذیتمون نمی کنه بلکه اصلاً متوجه این اتفاقم نیستیم ، ما خودمونم برا خودمون این حق رو قائل نیستیم. ته دل ، دوست دارم خیلی کارها بکنم و خیلی چیزا بگم یا حتی یه جور فکر بکنم اما نمی تونم . اول خودم بعد جامعه شامل دوستان و خانواده و چشم مردم ، حرف مردم و زبونشون این اجازه رو بهم نمیدن، در اصل باعث می شن ما به خودمون این اجازه رو ندیم . اصلاً کار به جایی رسیده که خودم برا اینکار فلسفه بافی هم میکنم ، و دیگه اینطوری شکل گرفتم ، که خودم ، خود به خود قبل از اینکه به چیزی فکر کنم به خودم این اجازه رو نمیدم. فعلاً کاری به چرایی این وضعیت ندارم و طولانی می شه ، اما خیلی دوست دارم در موردش فکر کنم و بنویسم اگر ، شامل همین خودسانسوری نشه. با این اوصاف به نظرم خودسانسوری با مسما ترین اسم بود برای بیان ، علاقه ، آرزو ، واقعیت ، اعتقادات ، افکار و خاطرات من.

 

آوریل 15, 2010 at 1:53 ب.ظ. 22 دیدگاه



دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.